گيلان براي گيلاني

" انسان موفق کسی است که در تاریکی به دنبال شمع بگردد نه اینکه منتظر بنشیند تا صبح شود "

لذت زندگی


يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى شمالی ایران ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از ایرانی پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

ایرانی : مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

ایرانی: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

ایرانی : تا ديروقت ميخوابم!  يك كم ماهيگيرى ميكنم! با بچه‌هام بازى ميكنم!  با زنم خوش ميگذرونم!  بعد ميرم تو دهكده میچرخم!  با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى!  خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم!  تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى!  اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى!  با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى!  اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !

ایرانی : خب!  بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى ... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى ...  اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى تهران ! بعدش کشور دیگه ! و از اونجا هم نيويورك ... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

ایرانی : اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

ایرانی: اما بعدش چى آقا؟

آمريكايى: بهترين قسمت همينه!  موقع مناسب كه گير اومد،  ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

ایرانی : ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى!  ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك!  جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى!  يك كم ماهيگيرى كنى!  با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى!  برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!



نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت 4 بعد از ظهر توسط گيلاني |

هدیه ای برای مادر

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .



نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392 ساعت 4 بعد از ظهر توسط گيلاني |