گیل گمش افسانه کاملا ایرانی

                

                                   


افسانه گیل گمش...

واژه گیل گمش تشکیل شده از دو واژه ی "گیل" که نشانگر مرد گیلانی و "گمش" همان گاو میش است٬ و این دو در کنار هم به معنای "گیل مردی با زور گاو میش" می باشد.                        

حماسه گیل گمش یکی از قدیمی ترین و نامدارترین آثار حماسی ادبیات دوران تمدن باستان است که در منطقه بین النهرین نگاشته شده است.

دیرینگی این حماسه به چهارهزارسال میرسدو کامل ترین متن آن که به ما رسیده است متنی است که بر الواحی از خشت نگاشته٬  آنگاه در کوره پخته اند.

این مجموعه شامل دوازده لوح است،هر لوح بر شش ستون پله وار وبه صورت شعر که ضمن کاوش در بقایای کتابخانه آشوربانی پال پادشاه آشور بدست آمد.هر یک از این دوازده لوح یا سرود شامل شش ستون است در سیصد سطر است.

در داستان گیل گمش با فنا پذیری انسان و جستجوی او در یافتن راز جاودانگی سر و کار داریم.

گیل گمش شخصی بود که میخواست به زادگاه نیاکان خویش و قومش برای رستگاری که همانا منطقه دیلمان گیلان بوده است برسد و در این مسیر افسانه ی حماسی او شکل می گیرد.

در صفحه ی مدور مکشوفه از لرستان ،گیل گمش دو شاخه که چهار انار به ان اویزان است بدست دارد. با در دست داشتن انار که مظهر فراوانی میباشد،گیل گمش بصورت حامی کشاورزان در امده است و گاهی نیز او را خدای نعمت می پنداردند زیرا در کنار خدای موکل آب ایستاده و عصای بلند دسته داری که مظهر خدای آب است به دست دارد.در برخی از نقوش بدست آمده از لرستان، گیل گمش دو شیر نر را بدست گرفته که نشان از قدرت و اقتدار او دارد. این اسطوره از نظر توجه به انسان و عشق به حیات و تلاش بی فرجام برای رهایی از مرگ، بی مانند است.گیل گمش، کسی که سرچشمه را کشف کرده و یا کسی که همه چیز را دیده است، معنا میدهد. او خطاب به انسانی که طالب جاودانگی است چنین میگوید: زندگی را نیافتم...


      

آبشار لاتون

آبشار لاتون در استان گیلان، ۱۵ کیلومتری جنوب شهرستان آستارا، شهر لوندویل روستای کوته کومه جای گرفته‌است. ارتفاع تقریبی آبشار لاتون ۱۰۵ متر است که به لحاظ بلندی، مرتفع ترین آبشار گیلان و ایران به حساب می‌آید. علاوه بر آبشار اصلی، آبشاری دیگر در ۱۰ متری آن قرار دارد که ۶۵ متر ارتفاع دارد و سرریز آب آن نسبت به آبشار اصلی بیشتر و پر عرض تر است. در بالا دست آبشار بزرگ لاتون، سه حوض بزرگ طبیعی با سه آبشار ۱۰ متری وجود دارد که از زیبایی‌های بی نظیر و منحصر به فرد منطقه لاتون است.  



مسیر صعود  

فاصله از روستای کوته کومه تا آبشار حدود ۶ کیلومتر است که در مدت طی این مسافت ۳/۵ ساعتی در حدود ۷۵۰ متر ارتفاع زیاد می‌شود. مسیر صعود آبشار تپه‌هایی جنگلی و بسیار زیباست که در طول مسیر چشمه‌های فراوانی با آبی خنک و نوشیدنی دیده می‌شود. انتهای مسیر نیز دارای پرتگاه‌هایی خطرناک و مرگبار است. آبشار از فاصلهٔ ۵۰۰ متری قابل رویت است. در مسیر صعود به آبشار لاتون به روستای قدیمی آسیو شوان می‌رسیم که تقریباً خالی از سکنه است. به زبان تالشی، آسیو به معنی آسیاب و شوان به معنی کنار رودخانه می‌باشد. در حاشیهٔ آبشار یکی از زیباترین جنگل‌های متراکم بکر و دست‌نخوردهٔ گیلان با انبوهی از درختان آلو، به، گلابی، گردو، فندق و سیب وحشی وجود دارد که در ۹ ماه از سال سرسبزی و زیبایی خود را حفظ می‌کند. از تنوع جانوری اطراف ابشار نیز می‌توان به گرگ، گراز، خرس (نادر)، جوجه تیغی، اسب، گاو، و... اشاره کرد. 



سرچشمه آبشار  

این آبشار از دامنه‌های شرق کوه اسپیناس"اسپینه" سرچشمه گرفته و به رودخانهٔ لوندویل که با طول ۱۷ کیلومتر خود نیز از کوه اسپیناس"اسپینه" سرچشمه گرفته سرازیر می‌شود و با شیب تندی به سمت کوته کومه و لوندویل حرکت کرده و در آخر وارد دریای خزر می‌شود. حجم آب آبشار در فصول مختلف سال متفاوت است ولی در تمام فصول آب دارد.

اسپینه = کوه اسب

همچنن قلعه‌ای اعجاب انگيز بر فراز ابشار واقع شده است كه به قلعه "بز" معروف است. متاسفانه هیچ کاوشی روی این قلعه رسوخ ناپذیر انجام نپذیرفته است.



استخر لاهیجان

 

در پای شیطان کوه استخری طبیعی وجود دارد که اسم سابق آن دربسته بود ، حدود ۱۷ هکتار وسعت دارد و مخزن آبی برای آبیاری مزارع برنج بوده و آبش از آبهای جاری کوهها تحصیل می‌ شد و برای شرب کشتزارهای از آن استفاده می‌شده .

معروف است که این استخر به دستورشاه عباس صفوی احداث گردیده است. مکنزی درسفرنامه خود از آن یاد می‌کند و طول این استخر را ۷۰۰  گام و پهنایش را ۲۰۰ گام معین کرده است.

در وسط این استخر جزیره ای قرار دارد موسوم به میان پشته و درتاریخ عالم آرای عباسی مسطور است شاه عباس کبیر پادشاه صفوی قصری عظیم در آن برای سکونت شخصی خود در اوقاتی که به لاهیجان می‌آمده بنا نهاده بود .

استخر پر آب و کوه شاه نشین منظری بدیع را آفریده است که چشم هر بیننده را خیره می‌کند، آن چنانکه گویی نشان از بهشت دارد و در سالهای اخیر، با ایجاد آبشار مصنوعی در کمر کوه شاه نشین و همچنین احداث بلوار و استراحتگاه بسیار زیبا و سایر تمهیداتی که درجهت زیباسازی و بهسازی این منطقه صورت گرفته لاهیجان را به یکی از مراکز مهم توریستی ایران تبدیل کرده است.

 

عکس هایی از بازکیاگوراب

 

 

اصطلاحات بامزه گیلکی

 

ونگ= گریه
لاکو= دختر
ژگله=فریاد
ریکه = پسر
گرمه ناخوشی= بیماری بد
وراشین=همزدن
چوس نفس= هرزه گو
درازروده=زیاده گو
واترکسه=پاره شده
قلنهار= صبحانه
خالجینی= خاله جان
سینه آو= شنا
اداش=برادر
گرادی=غلط بده
فوقوس=فشار
فزن=فروکن
تم بزن= گریه نکن
دساسین=با دستت مالش بده
سوین=صبح
رعفع=منتظر
بپیسه=پوسیده
خوروم زاک = بچه ی خوب
اوپالی=آنطرف
ایپالی=اینطرف
وریس = بلند شو
گیج قالی=قلقلک
فیچین= سواکن و بردار
پیلیسکین=بیشگون
دامیسال= سالهای قبل
بیاتم = پیدا کردم
زاک = بچه
فچکسه = چیزی در گلو گیر کردن
وارش= باران
دنی= داخل کن
سیمساله = بوی بد ماهی
فی ویچ = بپیچان
فلاگن=تکان بده
ویل ویلی=نا آرام
هکش = بکش
مع هدی= به من بده
فترا کن = ترساندن ،زدن
هدی=بده
واخوب= به هوش
ولگ = برگ
بشو = برو

کلمات گیلکی

 

به نام خدا

 

کولوبیج (ماهی تابه) –  زبیل‌کای (زنبیل کوچک) – گمج (وسیله‌ای که با آن دوغ درست می‌کنند)‌ – نمکار (وسیله‌ای برای آسیاب کردن)  –  چوپاره ( وسیله برای سرند کردن برنج) –  تور (دیوونه)  – وریس (طناب) ‌–  گاچه (طویله) ‌–  لافند (طناب)‌ – سیکه (‌اردک) ‌– بیل زاک (بچه اردک) ‌–  خوله (سوراخ)‌ –  دخال کیت (وسیله‌ای که با سطل  آب از سر چاه برمی‌دارند)  –  تلار (تالار)  – شتره (چوب و یا شاخه نازک) –  تومن (بیژامه) –  تنکه (شلوارک)‌ –  هلاوچین (تاب)‌ –  تلمبار (محل نگهداری کاه و پرورش کرم ابریشم) –  شهال (شغال)‌ –  اولاکو (‌لاک‌پشت)‌ – شکوف (‌قورباغه)‌ –  دارشکوف (‌قورباغه درختی)‌ –  لمبه (سقف چوبی) –  تله (‌خروس)‌ – کرک (‌مرغ)‌ –  مرغونه (‌تخم مرغ)‌ –  پامادور (‌گوجه فرنگی)‌ - بیدره (سطل) - للکی ‌دار (نوعی درخت که برگههای سوزنی دارد) –  ناسوس (تلمبه باد)  –  سنگ خوج؛ ‌کنایه از آدم خسیس –  سردی (نردبان) - کتره (کف‌گیر) - چیری (جوجه مرغ) –  ماشه (انبر یا ذغال‌گیر) -  لیشه (گاو ماده قبل از بارداری) - واش (علف سبز) –  منده (گوساله) - ورزه (گاو نر)  -  مقراز (قیچی)  - هیمه (هیزم) -  ولگ (برگ) - چاروق (کفش) - لاکو (دختر) - ‌اداش (داماد) - غل نهر (صبحانه) –  صباین سر (سر صبح) – کتن (افتادن) - مکابوج (بلال) –  پیچه (گربه)  -  تی (تو) –  می‌(من) – کاتیک (مرغ جوان).

  کورا شودری (کجا میری؟) - کورا ای سای (کجا هستی)-  مه هدی (به من بده) - بیاتیم (پیدا کردیم)- تم بزن (ساکت شو)

 

منبع : تجن گوکه

 

نامهای گیلانی

 

نظر شما راجع به اين اسامی چيست؟ آرنگ (نام کوهی در اشکِوَرات)، افرا (از درختان جنگلی)، پاموج (راه‌پيم، هم‌پا)، پورديل (آدم با دل و جرات)، جيم‌رو (سرخ رو، آتشين‌رخ)، داره (داس مخصوص دروی برنج)، دامون (جنگل) و... که از جمله نام‌های گيلانی برای پسرهاست و يا نام‌هايی مانند گيل (قوم گيل)، گيلداد (اسم تاريخی)، ليما (اسم کوهی در منطقه تنکابن)، نسپر (از انواع پرندگان جنگلی خوش آواز)، اَرسو (اشک غم يا شادی)، نينای (عروسک) و ...
به طور کلی نام های گيلانی را می توان به پنج دسته متمايز تقسيم نمود:

نام‌های مذهبی و تاريخی

گيلانيان در بسياری از موارد تاکيد بسياری بر اين موضوع داشته‌اند که نام فرزندان آن‌ها بايد نام پيامبر، امامان و معصومين باشد، زيرا بر اين عقيده بوده‌اند که امامی که اسمش را روی بچه گذاشته‌اند، روز قيامت شفيعش مي‌شود: محمد، حسن، حسين، فاطمه، معصومه و...
همچنين ممکن بود که برای تولد فرزند خود دست به دامان امام‌زاده‌ای شوند و نذر کنند که در صورتی که فرزند آنان پسر شد نام آن امام‌زاده را روی فرزند خود بگذارند و يا اگر فرزند آن‌ها دختر بود او را گدای آن امام‌زاده بدانند و به همين جهت نام هايی نظير گداعلی، گداخانم و... نام‌هايی بودند که بر فرزندان خود می‌گذاشتند و نذر می‌کردند که اگر فرزند آن‌ها سالم به دنيا آمد بر او لباس گدايی بپوشانند و او را وادار به گدايی کنند و پولی را که از اين راه جمع کرده‌اند هديه به آن امام‌زاده کنند.
همچنين نام بعضی از پادشاهان و شخصيت‌های علمی فرهنگی و هنری که از اين دسته می‌توان نام‌هايی نظير تی‌تی‌پری (دختر قرامحمدچپک، همسر خان ‌احمد لاهيجی)، کوشيار (دانشمند مشهور گيلک)، گيلداد (نام تاريخی)، موتا (سردار باستانی گيلان) ورنا (نام باستانی و کهن گيلانی) و شراگيم (اسم تاريخی) را نام برد.

نام‌هايی که نمود طبيعی هستند
 

اين گونه نام‌ها در هر فرهنگ و گويشی وجود دارند و عناصر طبيعی موجود در آن منطقه را در بر می‌گيرد از جمله نام گل‌ها و گياهانی که از هر لحاظ مورد توجه بوده، حتی جانوران و موجوداتی که از نظر قدرت مثال زدنی بودند و نه به اين منظور که نام حيوانی را بر انسان بگذارند بلکه منظور نسبت دادن آن صفت بارز به شخص است، به عنوان مثال نام اسد در فارسی.
در هر صورت در اين نوع از نام‌گذاری ذوق و سليقه نام‌گذارنده بيشتر موثر است. او می تواند به پيرامون خود دقيق شود و آن را جستجو کند.
می توان از نام‌هايی نظير اوخان (پژواک)، ايجگره (فرياد)، تام (آرام و ساکت)، چيکا (نام پرنده‌ايست)، دامون (جنگل)، توکالی (قله کوه) برای پسران، يالمند (تيرکمان، قوس و قزح)، هارای(گريه و فغان)، وارش (باران)، تی‌تی(شکوفه)، نينای (عروسک) برای دختران و بعضی نام‌های مشترک ميان دختران و پسران نام برد.

نام هايی که از مکان‌های مختلف گرفته شده است

در اين مورد می‌توان از نام جاها به ويژه اگر کودک زاده همان جا باشد يا والدين، شهری را که در آن مکان ريشه داشته باشند بر کودک خود بنهند. نام‌هايی از قبيل گورج، ميکال، شوئيل، گسکر، نيلو و...

نام‌های ترکيبی

در مورد نام های ترکيبی بيش از هر چيز ابتکار گذارنده شرط است و خود می‌تواند با استفاده از ذوق و سليقه خود و تسلط بر واژگان گيلکی و شناخت اجزای آن دست به گزينش نامی جديد بزند، بی آنکه به اصالت نام خدشه وارد آيد.
همچنين اين نام را می‌توان بر اساس حوادث و يا... که در زمان تولد مشاهده می‌شود انتخاب نمود. مثلا اگر دختر بچه‌ای در زمان شکوفه دادن درخت سيب به دنيا بيايد، نامش را سِب‌گول (گل سيب) می‌گذارند. يا نام‌هايی نظير مَهتُوْ شب (شب مهتابی)، کاس‌آقا (پسر زاغ چشم)، سورخِ‌جول ( صورت گل انداخته) و...

ديگر کلمات و صفات

کلمات و صفاتی نظير ياور (کمک)، نازبداشته (نازپرورده)،گولاز (افتخار ، مباهات)، فوتور (زبر و زرنگ) و...
در اين‌جا نيز چند نمونه از نام‌های گيلانی را برای آشنايی بيشتر شما ذکر می‌کنم:

اسامی مشترک بين دختر و پسر

اَياز (شبنم)، راپا (منتظر)، شوروم (مه صبح گاهی)، چيکا (نام پرنده)، آموج (آموخته، خوگرفته)، قاينا (قانع، متقاعد)، ليما (اسم کوهی در حوزه تنکابن)، ورف (برف)، گيله‌وا (باد شمال شرقی)، ونی (بلندترين قله فومنات)، ماز (نام کوهی ميان گيلان و مازندران)، سورخِ جول (صورت گل انداخته)، گولاز (افتخار و مباهات)، فوتور (زبر و زرنگ، آتشپاره)، فوتيربلا (زبر و زرنگ،آتشپاره)، شيلان (اطعام و انفاق عامه مردم به شکرانه سلامتی و همچنين وسعت و گشايش رزق و روزی)، شوکا (برزه، نام کوچکترين گوزن ايران که در جنگل‌های گيلان زندگی می‌کند)

اسامی دختران

يالمند (تيرکمان، قوس و قزح)، آييل (پری شاهرخ، نوعی پرنده)، هارای (گريه ،فغان)، ووشه (خوشه)، وارش (باران)، پامچال (نوعی گل)، تال (نيلوفر وحشی)، گِئشه (عروس، عروسک)، تی‌تی(شکوفه)، ناجه (آرزو)، نيلو (اسم مکان در اشکورات)، نينای (عروسک)، اَرسو (اشک غم و شادی)، اليزه( اسم محلی در رودبار)، آمولای(پروانه)، برفانک(پرنده‌ای از انواع سهره)، بی‌بی (کرم ابريشم)، پاپلی (پروانه)، پرزه(آهو)، ترمی(مه)، تلايه(صبح خيلی زود)، چولی (چکاوک)، روجا (ستاره)، ساره (ستاره)، سيتکا (مرغ مينا)، شامار ( ملکه، بهترين مادر)، ليرو (گلی زرد رنگ با ساقه بلند و بسيار معطر)، ماسو (روشنايی ماه)، مليجه (گنجشک)، رزِ ووشه (خوشه انگور)، ايسپيلی ( گياه گل‌دار آدونتيس تابستانه)، مهتو شب(شب مهتابی)، گول‌صفا(گل لاله‌عباسی)، گول‌تره(نيلوفر صحرايی)، کاس‌خانم( دختری که چشمان زاغ(آبی) دارد)، نازبداشته(ناز پرورده)، مستوره (نمونه)، کاسی (از اسامی دخترانه روستايی و به معنی چشم زاغ)، کاس‌گول (از ديگر نام‌های محلی گياه سوته‌واش است که از گل‌های وحشی صحرايی به حساب می‌آيد و به نام گل استکانی در منازل می‌کارند)، مريم‌بانو (گوش‌ماهی يا صدف‌های به رشته در آورده و گردن‌بند شده)، پلهام (گل صورتی و سفيد با مزه بادام تلخ و ميوه سياه)، سيلانی ( پرنده‌ای با سينه سفيد و بال‌های سياه که از گنجشک بزرگتر است)، کِلِکا (دختر کوچک)، گيلِ‌کور، کوره‌کا (دختر کوچک)

اسامی پسران

خوجير (زيب، خوب، جميل)، اوخان (پژواک)، ايجگره (فرياد)، تام (آرام و ساکت)، توکالی (قله کوه)، دامون (جنگل)، شراگيم (اسم تاريخی)، گيل‌داد (اسم تاريخی)، موتا (از سرداران باستانی)، نسپر (از انواع پرندگان جنگلی خوش آواز)، نومود (برازنده، در خور)، نيما (کوهی در شمال، يوش مازندران)، ورنا (نام باستانی و کهن)، والای (تلاطم)، واشک (عقاب تالابی،ازپرندگان تابستانی)، نوبيل (از محله‌های رشت)، کاسان (نام دهکده‌ای ست)، سراوان (نام روستايی ست)، گول‌علی (از اسامی مذکر گيلانی)، ساج‌علی (زلف‌علی)، ياور (کمک)، گورج (نام مکان)، ميکال ( نام مکان)، شوئيل (نام مکان)، گسکر (نام مکان)، کيسوم (نام محل)، ليسار (از رودهای گيلان است در شمال گرگانرود جاری است)، گيلانشا (مرغ باران که چون آوا سر دهد باران نازل خواهد شد.)، اسفار (اسپار، شکل محلی خزری ميانه اسوار است، وی پسر شيرويه و يکی از رهبران نطامی ديلمی است)، امينای (نام يکی از شاعران گيلانی، امينای رودسری)، کياملک (از مقتدرترين امرای سلسله هزاراسبی اشکوری بود)، کوشيار ( رياضيدان و اختر شناس برجسته و نامدار گيلانی)، وَهرَز (نام يکی از بزرگان گيلانی)، گيلک (اهل گيلان)

..به هرحال آن‌چه در اين خلاصه آمده است، گزيده‌ای مختصر است از نام‌های گيلانی [گيلکی درست‌تر است. چون آقای جکتاجی مجموعه‌ای از نام‌های گيلان و مازندران را گرد آورده‌اند] که سه ويژگی در آن‌ها رعايت شده است: 1- نام‌های مستند و باستانی گيلان [و مازندران] (نام بزرگان، فرمان‌روايان، سرداران و...) 2- نام‌هايی با نمودهای طبيعی (روده، کوه‌ه، پرنده‌گان، گل‌ها و...) 3- نام‌های ترکيبی (با استفاده از پسوندها و پيشوندها يا ترکيب کلمات و...)

در مورد نام‌های تاريخی بيان اين نکته ضرورت دارد که معنی برخی از اين نام‌ها دقيقا مشخص نيست و اين به خاطر گذشت زمانی معادل چندين قرن است که در گيلان [در کل سرزمين گيلکان] منجر به نسيان ملی شده است و در نتيجه معانی آن‌ها از ياد ما رفته است مگر اين‌که پژوهشی عميق در این زمينه صورت پذيرد. ولی به هرحال اين‌گونه نام‌ها از اول بی‌معنا نبوده است، چه در غير اين صورت هرگز فرمان‌روا يا سرداری حاضر نمی‌شده نامی مجهول بر خود گذارد، مگر اين‌که به اصالت و آهنگ ان اعتقاد داشته باشد. گذشته از آن، اين‌گونه نام‌ها فقط مختص بزرگان و رجال نبوده است. بدون شک مردم عامی و زحمت‌کش زمان نيز به‌کرات از آن‌ها استفاده می‌کردند و برروی فرزندان خود می‌نهادند، منتها تاريخ ما تاريخی است که بيشتر از فرمانروايان، شاهان، سرداران و خواص ذکر نام کرده است و کمتر به عوام و زحمت‌کشان و مردم تنگ‌دست پرداخته است...
...اين فهرست دربرگيرنده سيصد نام برای دختران و پسران گيلانی [و مازندرانی] است. با اميد اين‌که پدران و ماردان گيلانی [و مازندرانی] از اين الفبای هويتی به خوبی استفاده کنند و در عين حال خود جستجوگر نام‌های زيبای ديگر گيلانی [و مازندرانی] باشند.
 

نام‌های پسران

آ-الف

آرنگ، نام کوهی در اشکورات.
ارغش (ارگاش)، اسم تاريخی، از شاهان باستانی گيلان.
اسفار، اسم تاريخی، از سرداران.
اسفان، » »
اسوار، اسفار
اشاکيد، اسم تاريخی، از شاهان باستانی
اشتاد، اسم تاريخی.
افرا، از درختان چنگلی.
افراشته، شاعر معروف گيلکی‌سرا.
آلندا، اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
امينا، امين (با تلفظ رايج در قديم)
انوز، اسم تاريخی، از فرمان‌روايان گيلان.
اُوجا، از درحتان، جواب و پاسخ.
اوخان، پژواک، انعکاس صدا.
ايجگره، فرياد.
ايلشام، اسم تاريخی، از سرداران.

ب

بازان، اسم تاريخی، از سرداران.
باو ، اسم تاريخی، سلسله باونديان مأخوذ از آن است.
باوند، اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
بکران، از سرداران مرداويج زياری.
بنجاسپ، از سرداران.
بُندار، از سرداران. نام شاعر معروف.
بويه، پدر موسس سلسله ال‌بويه.

پ

پادوسبان، اسم تاريخی. سلسله پادوسبانان منسوب به آن است.
پاموج، راه‌پيما. هم‌پا.
پشنگ، اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
پليام (پليم)، گياهی که در اطراف رشت «شوند» گويند.
پورديل، آدم با دل و جرأت.
پورگيل، اسم تاريخی، از سرداران.

ت

تالجين، اسم تاريخی، از سرداران.
تام، آرام، ساکت.
تجاسب، از فرمان‌روايان. سلسله تجاسپی مأخوذ از ان است.
تکيدار، اسم تاريخی، از سرداران.
توکا، پرنده‌ای از انواع کاکلی‌ها.
توکالی، قله کوه.
تيدا، اسم تاريخی، از سرداران.
تيرمَزَن، اسم تاريخی.

ج

جانگول، بدنی که چون گل است.
جستان، اسم تاريخی، سلسله جستانيان مأخوذ از ان است.
جوانگول، گل شاداب، جوانی که چون گل است.
جيم‌رو، سرخ‌رو. آتشين‌رخ. [جيم در لغت يعنی جرقه و اخگر آتش.]
جيگلی، فرياد. [ژِگِله، در گويش بيه‌پيشی به معنی جيغ است.]

چ

چارخو، از پرنده‌گانی که کنار نيزار زنده‌گی می‌کنند.
چيران، اسم مکان
چيکا، پرنده‌ای است.

خ

خُجيران، خوب‌ها.
خورزاد، اسم تاريخی، از شاهان پادوسبانی.
خورکيا، اسم تاريخی، از شاهان کيايی.
خورگام، اسم مکان.
خوندش، پژواک، انعکاس صدا. [بايد از مصدر خؤندن (خواندن) باشد. خؤنده‌گی: آواز]
خيلو، اسم تاريخی.

د

دابو، اسم تاريخی، سلسله دابوان يا دابويه مأخوذ از آن است.
دابويه، اسم تاريخی، پسر گاوباره از شاهان باستانی گيلان.
داتا، از شاهان باستانی، معاصر کورش کبير.
داره، داس مخصوص درو برنج، سلاح هميشه‌گی دهقانان شمال.
دامون، جنگل
دردان، اسم تاريخی، از سرداران.
دُرفک، يکی از بلندترين کوه‌های گيلان.
دفراز، تکيه‌گاه.
دکيه، اسم تاريخی.
دلفک، درفک
دوباج، اسم تاريخی. از فرمان‌روايان گيلان.

ر

رشاموج، اسم تاريخی، از سرداران.
روخان، رودخانه.
روزمان، اسم تاريخی، از سرداران.

ز

زربين، سرو کوهی.
زرمان، اسم تاريخی، از سرداران.
زرهوا، » »
زريزاد، » »
زمانا، زمان (با تلفظ رايج در قديم) [البته معادل گيلکی زمان، زمات يا زِمِت است که هنوز هم مورد استفاده قرار می‌گيرد.]
زهار، فرياد
زيار، اسم تاريخی، نام سلسله آل‌زيار مأخوذ از آن است.

ژ

ژيوير، فرياد.

س

سالوک، اسم تاريخی، از فرمان‌روايان.
سرخاب، » »
سليم، از پرنده‌گان.
سوخرا، اسم تاريخی.
سورخانی، نام رودخانه‌ای بين گيلان و مازندران.
سوريل، اسم تاريخی، از سرداران.
سيالَک، پرسياوشان، گياه دارويی.
سياه‌گيل، اسم تاريخی.
سيلاک، بارنده‌گی زياد.

ش

شاه‌ميران، اسم تاريخی.
شراگيم، اسم تاريخی.
شرفشاه، شاعر عارف و گيلکی‌سرای قرن هشتم هجری.
شرمزن، اسم تاريخی.
شروين، اسم تاريخی.
شيراسفار، اسم تاريخی، از سرداران.
شيراسوار، ="شيراسفار.
شيرديل، شجاع با دل شير.
شيرزيل، اسم تاريخی، قرن چهارم هجری.
شيرَج، اسم تاريخیع از سلسله کاکوان.
شيرود، نام رودی در تنکابن، اسم مکان.
شيرويه، اسم تاريخی.

ف

فاراب، اسم مکان، يکی از بلوک عمارلو.
فرخان، اسم تاريخی.
فرشوازگر، اسم تاريخی، لقب گيل‌بن‌گيلان‌شاه.
فولوق، يک گل آتش.
فيروزان، اسم تاريخی، از فرمان‌روايان گيلان.

ق

قارن، اسم تاريخی، از ملوک باستانی شمال.
قاينا، قانع، متقاعد.
قهران، اسم تاريخی.

ک

کادوس، اسم تاريخی، از اقوام باستانی گيلان.
کارکيا، اسم تاريخی، از القاب سلسله کيايی. [کي، به معنی بزرگ و فرمان‌روا بود، کارکيا اضافه مقلوب به معنی کارفرما است که بعدها در گيلان به جای شاه به‌کار می‌رفته است.]
کارن، قارن.
کاسک، اسم تاريخی.
کاکو، اسم تاريخی، سلسله کاکوان يا کاکويه مأخوذ از آن است. اسم کوهی در اطراف سياهکل.
کاکوان، اسم تاريخی، سلسله کاکوان.
کاکوشاه، اسم تاريخی.
کاکوی (کاکويه)، اسم تاريخی از سلسله کاکوان.
کاکی، اسم تاريخی، از سرداران، پدر ماکان.
کالنجار، اسم تاريخی، نام غريب‌شاه معروف.
کالی، از شاهان.
کاليجار، از القاب آل بويه.
کامرو، اسم تاريخی، از بزرگان قرن پنجم هجری.
کردويه، اسم تاريخی، از سرداران.
کوبار، باران کوه.
کورتکين، اسم تاريخی، از سرداران.
کورموش، » »
کوشيار، اسم تاريخی، کوشيار ديلمی، منجم معروف و صاحب آوزاه گيلانی.
کوشيج، اسم تاريخی، نام سلسله.
کوکبان، اسم تاريخی، از سرداران.
کيا، اسم تاريخی، نام سلسله کيايی مأخوذ از اميرکيا است. [رجوع کنيد به کارکيا]
کياشر، اسم تاريخی، از امرای موشايی يا کوشيج.

گ

گشتام، اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
گورگيل، اسم تاريخی، پسر گيلان‌شاه.
گوری‌گير، اسم تاريخی.
گوکيان، اسم تاريخی، از ديالمه.
گولاز، افتخار، مباهات.
گيل، قوم گيل.
گيلاک، گيلک
گيلان‌شاه، اسم تاريخی، از شاهان باستانی.
گيلداد، اسم تاريخی.
گيلو، گيل
گيليده، اسم تاريخی، پدر بويه.
گيله‌لو، گیل.

ل

لاهيج، نام لاهيجان مأخوذ از آن است.
لياشير، اسم تاريخی، از سرداران.
ليشا، اسم تاريخی، از سرداران.
ليشام، اسم تاريخی، قرن سوم هجری.
ليما، اسم کوهی در حوزه تنکابن.
لونک، اسم مکان، اسم آبشار (نيمه راه سياهکل-ديلمان) [البته نام درست اين آبشار، نه لونک فارسی‌شده! بلکه لونِیْ Loney می‌باشد]

م

ماز، نام کوهی ميان گيلان و مازندران.
مازيار، اسم تاريخی، سردار معروف و ملی.
ماکان، اسم تاريخی، سردار معروف.
ماکرد، اسم تاريخی.
ماناد، اسم تاريخی، پسر جستان از سلسله جستانيان.
ماناذر، اسم تاريخی.
ماندار، اسم تاريخی، از سرداران.
مرتيا، اسم تاريخی، از سرداران.
مرداويج، اسم تاريخی، از شاهان زياری.
مرزبان، اسم تاريخی، از شاهان باستانی گيلان [در واقع تمام مناطق گيلک‌نشين، چه گيلان و چه مازندران]
مشيز، اسم تاريخی، از سرداران.
موتا، از شاهان باستانی گيلان. [سردار سپاه ديلم در مواجهه با هجوم اعراب به سرزمين کاسپی‌ه، که گرچه در آن جنگ کشته شد، اما عراب نيز موفق به فتح سرزمين گيلکان نشدند.]

ن

نسپر، از انواع پرنده‌گان جنگلی خوش‌آواز
نوبوله، ساقه جوان درخت.
نودار، اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
نومود، برازنده، درخور، جلوه.
نيما، نام کوهی در شمال (يوش مازندران)، نام کوچک علی اسفندياری (نيما يوشيج) [«نيما يوشيج» نمامی کاملا گِلِکی است. نيم، نام کوهی است در مازندران و يوش نيز نام محل تولد نيما است که با پسوند نسبت «يج» به «يوشيج» (در فارسی: اهل يوشيج) تبديل شده است.]
نيماکه، بزرگ و ريش‌سفيد. [نيماکه، در گويش بيه‌پيش، شريک و مورد تعاون نيز معنی می‌دهد. نيماکه‌گی: تعاون. شرکت.]

و

والای، تلاطم.
وردان، اسم تاريخی، از سرداران.
ورنا، نام باستانی و کهن گيلان. [در اوستا از سرزمين کاسپی بدين نام ياد شده است.]
وشمگير، از شاهان زياری. [صورت گيلکی اصيل اين اسم وُشوم‌گير است. وُشوم، همان بلدرچين فارسی است. وشوم‌گير، پادشاه معروف آل زيار علاقه فراوانی به شکار اين پرنده داشت.]
ولکين، اسم تاريخی.
ونداد، »
ونداسفان، »
وهادان، »
وَهرَز، اسم تاريخی، فاتح يمن در زمان انوشيروان.
وهسودان، از شاهان سلسله جستانی.

ه

هروسندان، اسم تاريخی، از سلسله پادوسبانان.
هزارَسف، اسم تاريخی. [شباهت زيادی با هزاراسپ (دارنده هزاراسب)، لقب ضحاک دارد]
هوسم، اسم مکان، نام قديم رودسر.

ی

ياور، کمک و همراه در امر کشت و زرع و هر کار ديگر.
ياجين، دندانه‌های اره و داس.
 

نام‌های دختران

آ-آلف

آبچين، کاغذهای شفاف و بسيار نازک رنگی.
اَرسو، اشک (غم و شادی)
آکوله، از انواع برنج.
اليزه، اسم مکان، محلی در رودبار.
آمله، دختر اشتاد ديلمی که بنای شهر آمل منسوب به اوست.
آموج، آموخته، خوگرفته.
آمولای، پروانه.
انگاره، تهيه و تدارک.
اياز، شبنم.

ب

برفانک، پرنده‌ای از انواع سهره.
برفانو، برفانک
برفين، برفانک
بی‌بی، کرم ابريشم.
بينه، گياه معطر، نعنا.

پ

پاپلی، پروانه.
پامچال، گل معروف.
پَرزَه، آهو.
پورسو، پرنور.
پيتونَک، پونه، گياه معطر.
پيندِره، گياه دارويی، پنيرک.

ت

تاگيره، از سبزی‌های صحرايی و خورشتی.
تال، از گیاهان شبيه به نیلوفر.
تاله، هوس، ميل.
تايه، ابريشم تابيده.
ترمی، مه
تلايه، صبح خيلی زود.
تورنگ، قرقاول.
تونْگْ، النگو، از انواع درختان شمال.
تونگوله (تونگولی)، تلنگر.
تی‌تی، گل، شکوفه.
تی‌شين (تی‌شينا)، مال تو.

چ

چاپلا، کف زدن از روی شادمانی.
چرين، از پرنده‌گان.
چمپا، از انواع برنج، خوش‌بو.
چولی، چکاوک.
چيره، چهره، رخسار.
چيری، از انواع سهره.

خ

خوجير، خوب.
خورتاو، مشرق، زمين رو به آفتاب.
خورتو، »
خورته، »
خوری‌سو، اسم تاريخی، خواهر اميره ساسان گسکری فرمان‌روای گيلان. معشوقه و همسر شرفشاه دولايی، شاعر گيلکی‌سرای قرن 8 ه.ق. نور و اشعه خورشيد.

د

دوجين (دوجينا)، دست‌چين، انتخاب. [الف پايانی دوجين، به احتمال زياد پسوند نسبت است. «ا» يکی از پسوندهای معروف نسبت در گيلکی است.]
ديل‌زنش، مطابق ميل و دل‌خواه.
ديل‌سوج، دل‌سوز
ديل‌سوجه، »
ديلمای، زن ديلمانی.

ر

راپا، منتظر.
رافا، »
راکه، چوب نازک و قابل انعطاف، ترکه.
رمش، پرچين اطراف مزارع و باغ‌ها.
روجا، ستاره.

ز

زرج، کبک.
زرکا، از انواع مرغان آبی.
زفه، جوانه درختان.
زيبه، از پرنده‌گان.

س

ساره، ستاره.
سِچومه، سياه‌چشم.
سَلَمبار، چشمه‌ای گوارا در اشکورات.
سوجان، سوزان.
سونه، توت وحشی.
سيتکا، مرغ مينا.
سيتی، سار.
سی‌ده، اسم تاريخی، زن فخرالدوله بويه‌ای و خواهر شهرياربن قارن.
سيکيه، از پرنده‌گان صحرايی.
سيمبر، ميدان دلگشا و مصفا.

ش

شامار، ملکه، بهترين مادر.
شاناز، اسم تاريخی، شاهزاده خانمی از آل‌بويه.
شروين‌دخت، اسم تاريخی.
شوروم، مه صبحگاهی.
شوماهان، اسم تاريخی.
شیشک، ستاره پروين.

ف

فازومّا، نوعی رقص، حرکات زيبای پيش از کشتی گيله‌مردی.
فرنگ، سنجاقک.

ک

کاس مار، مادر (دختر) زاغ چشم.
کاکوله، از پرنده‌گان.
کرماج، نوعی گل پامچال که در اطراف درفک می‌رويد.
کياتاج، از اسماء تاريخی.
کی‌شين (کی‌شينا)، مال که؟
کيشيم، از مرغان دريايی.

گ

گول‌چيره، گل‌چهره.
گول‌ناز، نوعی گل، گلی که نازنين و زيباست.
گِئسه، گيسو.
گِئشه، عروس. [عروسک نيز]
گيلا، مخفف گيلان، گيل (دختر)
گيلار، از انواع مرغان دريايی.
گيلان، گيلان
گيلان‌تاج، تاج سر گيلان.
گيلان‌دخت، دختر گيلان.
گيل‌سو (گيلی‌سو)، روشنايی گيل (دختر)
گيلی، دختر گيلک.
گيل‌يار (گيلی‌يار)، يار گيل، همسر گيل.

ل

ليجار، نيزار، محل رويش نی.
ليرو، گلی زردرنگ با ساقه بلند و بسيار معطر (اشکورات)

م

مارخو، دوست‌دار مادر، متکی به مادر.
ماسو، روشنايی ماه.
مانگه‌ديم، ماه‌رو، ماه‌رخ
مرجانی، گل مريم.
مرخه، دانه‌ها و مهره‌های رنگی و تزيينی.
مريم‌گوله، گل مريم.
منگه‌تاو، مهتاب.
مورجانه، جوانه.
مورواری، مرواريد.
ميجام، اسم تاريخی، زن ماکان (به روايت ابن‌اسفنديار)
ميجان، جان من.
ميجنک، مژگان.
ميجی، مژگان.
ميشيم، بنفشه وحشی.
مليجه، گنجشک.

ن

نأجه، آرزو.
نازِگول، نازگل
نسا (نسو)، جنگل هميشه سايه، سمت رو به سايه. [Nasaa يا Nasum در لغت به معنی جهت جغرافيايی حنوب می‌باشد.]
نوشْکْ، از پرنده‌گان کناره مرداب و نيزار.
نيلو، اسم مکان، اشکورات.
نيناکی، مردمک چشم.
نينای، عروسک.

و

وارن‌بو، از گياهان معطر و دارويی، بادرنگ‌بويه.
وارش، باران.
واهيلا، بی‌قرار، بی‌تاب، رسوا.
وسمار، مادر (دختر) بس است. آخرين دختر باشد.
ووشه، خوشه.
وزگه، جوانه.

ه

هَرای، گريه، فغان.
هيلَک، تکمه‌های فلزی که زن‌ها به پيراهن خود می‌دوزند.

ی

ياکند، اسم تاريخی، دختر فرخان کوچک (به روايت ابن اسفنديار)
يالمَند، تيرکمان، قوس قزح.
 


منبع:
www.varg.ir

 

بازکیاگوراب ، زادگاه من

 

به نام خدا

 

بازکیاگوراب قصبه ای است جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان لاهیجان که در 3 هزارگزی باختر لاهیجان در محل سه راهی لاهیجان ، رشت ، سیاهکل و در جلگه قرار دارد. منطقه ای است مرطوب با چهار هزار تن جمعیت . آبش از نهر کیاجو و شمرود، محصولش برنج ، ابریشم ، چای . شغل عموم مردمش زراعت ، باغهای چای و شالیزارها و رودخانه ها مناظر زیبایی را در این منطقه به وجود آورده است .  

 

          

 

آمار رسمی جمعیت بر اساس آخرین سرشماری سال 1385 ، تعداد خانوار : 1220

 کل جمعیت : 4213 نفر ، جمعیت مردان 2102 نفر ، جمعیت زنان 2111 نفر

 

عکس هایی از لاهیجان قدیم ...


 

 عکس اول

 

عکس دوم

 

عکس سوم

 

داستان رعنا ( رَعنَه ) و ...

 

به نام خدا

 

روایت می کنند سرگالشی به نام هادی در منطقه اشکورات بود که در فصل زمستان براحتی راه های کوهستانی صعب العبور اشکور را در سرمای شدید و طاقت فرسای آن پشت سر می گذاشت و در گیلان در زمینی که ملک اربابی بود سکونت داشت . کار اصلی وی دامداری بود . در ییلاق(اشکور) در مرتعی زیبا به نام لزر که در تصرف و مالکیت شخصی به نام مختار خان بود سکونت داشت ، همراه دام ها و کارگران ییلاق-قشلاق می کرد . مرتع لزر در روستای لشکان اشکور در کنار رودخانه پلورود واقع شده است . لشکان کدخدایی به نام کربلایی عاشور داشت و این کدخدا فرزندی پسر به نام نوروز داشت که رعنا شخصیت اصلی داستان همسر وی بوده است . سرگالش هادی در منزل کربلایی عاشور در هنگام کوچ تابستانه استراحت می کند . زیبایی رعنا که زبانزد خاص و عام بود و در منطقه تاکنون کسی به زیبایی او دیده نشده بود از معروفیت خاصی برخوردار بود . ماهی بود تابان و خورشیدی بود فروزان . تمامی حرکات و رفت و آمد های او و دیگران مورد توجه مردم بود و از طرفی حضور مداوم سرگالش هادی به خانه پدر رعناباعث ایجاد ظن جدیدی مبنی بر عاشقی سرگالش هادی و رعنا شد و سر انجام کربلایی عاشور و اقوام او سرگالش هادی را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند . ارباب سرگالش هادی از او می خواهد که نگران نباشد ، انتقام وی را از آنها می گیرد . بعد از 40 روز استراحت و مداوا در منزل ارباب به گیلان عزیمت می کند و در آنجا با کرد آقاجان آشنا می شود . سرگالش هادی به اتفاق کرد آقاجان و چند تن دیگر به روستای کلورود اشکور می روند . و در کلورود با دو نفر به نام سلطان علی و علی آقا هم پیمان شده که انتقام سرگالش هادی را از کربلایی عاشور و اقوامش بگیرند .


 کردآقاجان گندم ها و علوفه های اهالی لشکان را به آتش می کشد و سپس در غاری مخفی می شود . کربلایی عاشور که خود را عاجز از مبارزه با کردآقاجان و دار و دسته اش می بیند با همشتی اربابان معروف به قوای دولتی نامه می نویسد و خواستار دستگیری کرد آقاجان میشود . نائب علی خان به همراه قزاق ها به رحیم آباد آمده و منطقه را قرق می کند . نائب علی خان با 150 نفر مجهز به سلاح سرد و گرم در روستایی به نام نیاسن نزدیک کلورود مستقر می شوند . از دو طرف به محل اختفای کرد آقاجان حمله می برند و کرد آقاجان را در روی تخته با تفنگ مجروح کرده و به قتل می رسانند . نائب علی خان علت مهاجرت کرد آقاجان را از منطقه رودبار به این منطقه جویا می شود و مردم سرگالش هادی را عامل این مهاجرت معرفی می کنند . آنها به دنبال سرگالش هادی به طرف لشکان حرکت می کنند . مردم لشکان که دل پری از سرگالش هادی داشتند او را با دسیسه به منزل رعیتی به نام عبدا... در محله سوگل سر می کشانند . و چون می دانستند از پس او نمی توانند بر بیایند با نیرنگ او را در درون خانه مورد حمله قرار داده و توسط کربلایی عاشور و پسرش به قتل می رسانند .


اربابان نیز با پرداخت رشوه ماجرای قتل سرگالش هادی را به نائب علی خان اطلاع داده و او را از تحقیقات بیشتر باز می دارند . ماجرای عاشقانه سرگالش هادی و رعنا و قتل دو شخصیت اصلی داستان که حقیقت دارد موجب پیدایش اشعار و ترانه های عاشقانه فراوانی شده است . ثمره ازدواج رعنا با نوروز دختری است به نام صغری که در روستای امیر گوابرِ دهستان طول لات در محلی به نام گوسفند گویه زندگی می کند .

 

تو که گوتی مو ناخوشم رعنا         مختار خان سرگالشم رعنا
بهار شونم آی لزر نیشم رعنا        سالی سیصد من روغن کشم رعنا
راه پلورود سر به جیرای رعنا        قزاق بومای دست به تیرای رعنا
بزا آقاجان چپیرای رعنا               تی آقاجان گول امشب میرای رعنا
اونه هفتم کی بگیرای رعنا            رعنا گله رعنا ، گل سمبلای رعنا

 

پی نوشت : شباهت کلمات گیلکی با کلمات انگلیسی

 

LOT                  لات       زمین

Daughter           دتر        دختر

Galosh               گالوش   کفش پلاستیکی 

Dull                   دال        کودن

Verge                ورجه      کنار

Leg                   لگ        پا

Poly                   پیلا        زیاد      

 

نوروز بل 1584 مبارک ...

 

گاه‌شماری و سال‌شماری گیلکی


گاهشماری رايج، ميان مردم گيلک‌زبان کوهستان‌های گيلان و غرب مازندران، از بن و ريشه وابسته به گاهشماری باستانی ايرانی (يزدگردی قديم) بوده است و سال‌شماری يزدگردی قديم، بنابر روايات ايرانی و هم‌چنين براساس محاسبات نجومی، کهن‌ترين سال‌شمار ايرانی محسوب می‌شود. گاهشماری باستانی گیلکی، از دوران کهن تا زمان انتخاب يک روز کبيسه با نام ويشک (vishak) و نگه داشتن آن، گاه‌شمار مورد استفاده مردم و حاکمان اين منطقه بوده و سالی «گردان» محسوب می‌شد. يعنی آغاز سال آن که در ابتدای اعتدال بهاری قرار داشت، در هر 1315068/4 سال، يک روز از مبداء (اعتدال بهاری) فاصله می‌گرفت. اين چرخش تا 929 سال ادامه داشت و سرِ سال، 225 روز از مبداء فاصله گرفت و به نيمه تابستان و زمان خرمن و برداشت فراورده‌های کشاورزی و دامی رسيد. اين هنگام مناسب‌ترين زمان برای پرداخت ماليات و خراج به حاکمان بود. از اين روی با انتخاب يک روز کبيسه به نگاه‌داشت سال مبادرت ورزيدند و انجام اين کار، نخستين تجربه و اقدام در انتخاب سال و مبداء خراجی در گاهشماری‌های ايرانی است.
با توجه به آن‌چه که گفته شد، مردم ديلمان، وقتی که سر ِ سال (آغاز سال) باستانی به نيمه‌های تابستان رسيده بود، با انتخاب يک روز کبيسه در هر چهار سال با نام «ويشَک» سال را در همان جا که بود نگاه داشتند. و زمان اين اقدام، مبداء جديد سال‌شماری گیلکی گشت. که اين مبداء دقيقا برابر است با:
روز دوشنبه، هرمزد روز (اولين روز) از سال 5454 باستانی (يزدگردی قديم) و 71082 روز پيش از مبداء شمسی هجری. (چگونه‌گی محاسبه و به دست آوردن دقيق اين زمان را آقای هومند در کتاب گاهشماری باستانی مردم مازندران و گيلان نشان داده‌اند)

مراسم آغاز سال جديد (نوروزِبَل) به طور متغير، وابسته به محل برگزاری و نحوه قرار دادن پنج روز کبيسه، بين سيزدهم تا هفدهم مرداد ماه برگزار می‌شد. اما طبق محاسبات علمی آقای نصرااله هومند در کتاب «گاهشماری باستانی مردمان گيلان و مازندران» روز دقيق آغاز سال گیلکی همان 17 مرداد ماه سال هجری شمسی است.


 

درباره مبداء سالشماری گیلکی:

 

مبداء سال‌شماری گیلکی، تاريخی است که مردم ديلمان با انتخاب و اجرای يک روز کبيسه به نام ويشَک (vishak) آغاز سال را در همان جايی که قرار داشت، ثابت نگاه داشتند.
نکته مثبت در اين واقعيت اين است که، مبداء تاريخی اين مردم، نه يک رخداد سياسی، يا مذهبی، که يک رخداد کاملا علمی و البته مردمی است. زيرا آن‌گونه که گفته شد، دليل اصلی‌اش، راحتی مردم کشاورز و دام‌دار و صنعت‌گر در دادن خراج و ماليات ساليانه بوده است. بنابراين، اين مبداء، متعلق به انديشه يا مذهب يا تفکر سياسی خاصی نبوده و تنها بر پايه مناسبات توليد به وجود آمده و می‌تواند مورد وفاق تمام گيلکان، از هر انديشه و مذهبی قرار گيرد.
شايد خرده‌گيران اشکال بگيرند که چرا آغاز سال گیلکی، از ميانه تابستان است. در حالی که نوروز ايرانی در اعتدال بهاری واقع شده است.
در پاسخ به اين اشکال، دو پاسخ می‌توان داد. اول اين‌که: آغاز سال درصد بسيار بالايی از مردم کره زمين يعنی مسيحيان، در سوز و سرمای زمستانی است. و اين‌که آغاز سال در چه فصلی، باشد، درگير هيچ قاعده‌ای نيست.
دوم هم آن‌که: نوروزی که در اعتدال بهاری (آغاز سال هجری شمسی) توسط تمام کشورهای منطقه نوروز (ايران، افغانستان، تاجيکستان، هند و...) جشن گرفته می‌شود، با نوروزِبل گیلکی که آغاز سال گیلکی است تفاوت داشته و اين دو، دارای دو هويت متفاوت‌اند. اولی، جشن طبيعت و اعتدال بهاری و ريشه در اساطير آريايی ايران دارد. و می‌تواند مبداء تحويل سال قرار گيرد يا نگيرد، چنان‌که در هند يا تاجيکستان يا ترکيه، مبداء سال، همان اول ژانويه است، نه نوروز. اما نوروز هم جشن گرفته شود.
و دومی، جشنی برای آغاز سال گیلکی است که ريشه در فرهنگ و باور کهن اقوام بومی منطقه و بعدتر، مناسبات توليدی منطقه جنوبی دريای کاسپين دارد.
در تمام طول تاريخ مناطق گيلک‌نشين، کوه‌نشينان گيلک (گالش‌ها)، هم نوروز را جشن می‌گرفتند و هم در ميانه تابستان، نوروزِبل را برمی‌افروختند. و اين نشان دهنده استقلال هويت اين دو جشن از هم، در تفکر گيلک است.


تبديل سال‌های مختلف به گیلکی:


با توجه به آن‌چه که گفته شد و جدولی که ارائه گشت، برای تبديل سال هجری شمسی به گیلکی، کافی است که عدد 195 و يا دقيق‌تر، عدد 616/194را به سال هجری شمسی اضافه کنيد. برای مثال، سال 1385 هجری شمسی، برابر است با 1580 گیلکی:
1580=195+1385
و برای تبديل سال ميلادی به گیلکی، عدد 426 را سال گیلکی کم کنيد. که با توجه به اين نکته، سال 2006 ميلادی، برابر است با سال 1580 گیلکی:
1580=426-2006


ماه‌ها و روزهای سال‌شماری گیلکی:


سال گیلکی، دوازده ماه 30 روزه دارد به علاوه 5 روز اضافه به نام پنجيک (panjik) که به پايان ماه هشتم اضافه می‌گردند که روی هم رفته سيصد و شصت و پنج روز است. و هر چهار سال يک‌بار، يک روز به عنوان کبيسه به نام ويشَک بر پنج روز پنجيک اضافه می‌گردد.
اين‌جا لازم است به نقل از آقای عمادی تذکر دهيم که در تمامی گاه‌شماری‌های ايرانی ما با ماه‌های سی روزه سر و کار داشتيم و ماه‌های سی و يک روزه که در سال‌شماری فعلی مورد استفاده در ايران وجود دارد، هرگز در گاه‌شماری‌های ايرانی سابقه نداشته و اختراع دوران پهلوی اول است.

برای اطلاع بيشتر از ماه‌ها و روزهای سالشماری گیلکی، در اين‌جا به معرفی آن‌ها می‌پردازيم، با اين تذکر که پسوند «ما» که در بيشتر اسامی ماه‌های گیلکی وجود دارد، به معنی «ماه» است:

(در مقايسه روزهای هجری شمسی با گیلکی، فرض بر سال‌های 365 روزه است. در سال‌های با يک روز کبيسه، از آن‌جايی که يک روز به اسفند ماه هجری شمسی اضافه می‌شود و يک روز به پنج‌روز پنجيک در پايان ماه هشتم گیلکی، مقايسه اندکی تفاوت خواهد کرد)

اول: نوروز ما noruz mä


از 17 مرداد شمسی هجری آغاز می‌شود و تا 15 شهريور ادامه دارد. اين ماه و روز اول آن، آغاز سال گیلکی است و در بزرگ‌داشت آن شعله نوروزی (نوروزِ بل noruzə bal) می‌افروختند و جشن آغاز سال می‌گرفتند.


دوم: کورچ ما kurc mä


از 16 شهريور تا 14 مهر ماه هجری شمسی می‌باشد. در اين ماه، کوه‌نشينان کم‌کم از کوه‌ساران سربلند به سوی جلگه‌ها سرازير می‌شوند.


سوم: اريه ما arye mä


از 15 مهرماه تا 14 آبان هجری شمسی.

چهارم: تير ما tir mä


از 15 آبان تا 14 آذر طول می‌کشد. صاحب فرهنگ اسدی، يکی از معانی تير را فصل خزان نوشته است. شايد استعمال «تير» و «تيرماه» در معنی فصل خزان، يادگار باقی‌مانده نوعی از گاه‌شماری قديمی‌تر (پيش از مبداء سال‌های باستانی ايرانی) باشد که تحويل سال را از اول تابستان می‌گرفتند.
در روز سيزدهم از ماه تير ِ ما، جشن تيرما سينزه (سيزدهم تيرماه) برگزار می‌شود.
در اين جشن، اعضای خانواده نيت می‌کنند و گوشوار، انگشتر، دکمه يا هرچيزی که می‌شناسند را در ظرف آبی که از پيش آماده شده می‌اندازند و دختر نابالغی در کوزه دست می‌کند و اشياء را به طور تصادفی، يکی‌يکی بيرون آورده و به بقيه نشان می‌دهد و رباعی‌خوان، يک دوبيتی گيلکی (گِلِکی) می‌خواند و بقيه گوش می‌دهند و صاحب آن چيز از محتوای دوبيتی درمی‌يابد که نيتش برآورده می‌شود يا نه.
رباعی‌خوان يا تبری‌خوان، برای گرم شدن مجلس و شادی بيشتر، ترانه‌ها و دوبيتی‌ها را با موقؤم (muqöm) در مايه‌ای از موسيقی ايرانی می‌خواند. بيشتر رباعی‌ها و دوبيتی‌ها ترکيبی است از واژه‌های گيلکی تبری و گيلکی شرق گيلان است و آن‌ها را اميری می‌نامند و بيشترشان منسوب به اميرپازواری، شاعر گيلک‌سرای مازندرانی است.


پنجم: موردال ما murdäl mä


15 آذر تا 14 دی ماه هجری شمسی. کوه‌نشينان، لاشه گوسفند و گاو را مردال گويند. در موردال‌ما، اواخر پاييز به سبب بارنده‌گی، نوعی گياه به نام tijə در کوهستان‌ها می‌رويد که گوسفند با خوردن آن دچار مرگ و مير می‌شوند.


ششم: شرير ما šarir mä


15 دی تا 14 بهمن هجری شمسی.


هفتم: امير ما amir mä


15 بهمن تا 14 اسفند. به معنی نميرماه، يا جاودان يا مهرماه گیلکی است. شانزدهم اين ماه، امير ِ مای هشت و هشت، يعنی 16 مهرماه است که همان مهرگان معروف می‌باشد.

هشتم: آوَل ما äval mä


از 15 اسفند تا 15 فروردين هجری شمسی (چون اسفندماه در سال‌شماری هجری شمسی 29 روزه است) طول می‌کشد. اين ماه مقارن با اسفند و فروردين هجری شمسی است و در آن آيين کول‌کول چارشمبه (چهارشنبه‌سوری) اجرا می‌شود.
در پايان همين ماه، 5 روز اضافه بر 360 روز با نام پنجيک (panjik) جا می‌گيرد. هر چهار سال، يک روز به نام ويشَک نيز به اين پنج روز اضافه می‌گردد. اگر سال 365 روزه باشد، روزهای پنجيک به ترتيب: شانزدهم، هفدهم، هجدهم، نوزدهم و بيستم فروردين هجری شمسی خواهد بود و اگر سال 366 روزه باشد، پانزدهم فروردين ويشک نام می‌گيرد و روزهای شانزدهم تا بيستم، باز هم پنجيک خواهند بود. در قديم، در روزهای پنجيک، جشن می‌گرفتند و شخم زدن زمين و خيس نمودن شلتوک و بذر افشاندن را درست نمی‌پنداشتند.
نوروز اعتدال بهاری (اول فروردين هجری شمسی) نيز در اين ماه واقع شده است که در مناطق ديلمان-گيلان دارای هويتی به طور کامل جدا از نوروز گیلکی می‌باشد. و گيلکان نيز از ديرباز، هم‌گام با ساير اقوام، با خانه‌تکانی و خريد پوشاک نو و شيرينی و آجيل خود را آماده نوروز بهاری می‌کردند و هدايايی از قبيل پوشاک، کفش، شام و يا پول به مستمندان می‌دادند.


نهم: سيا ما seyä mä


از 21 فروردين تا 19 ارديبهشت هجری شمسی.


دهم: ديا ما deyä mä


از 20 ارديبهشت تا 18 خرداد ماه هجری شمسی.


يازدهم: ورفًنه ما varfəna mä


از 19 خرداد تا 17 تير ماه هجری شمسی. ماهی که برف نمی‌آيد، اوج گرما.


دوازدهم: اسفندار ما esfandär mä


18 تير تا 16 مرداد ماه هجری شمسی

 

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع : ویکی پدیا 

برگه ی چهل هشتم : ماهیان خاویاری دریای خزر

 

به نام خدا

 

ماهیان خاویاری که استروژن نامیده می شوند و از خانواده تاس ماهیان، از جمله گونه های آب زی کم نظیری هستند که از قدمتی چند صد میلیون ساله که به عصر ژوراسیک باز می گردد بر خوردارند و از این رو ماهیان خاویار را فسیلهای زنده جهان می نامند که همراه با تکاملی فیلوژنی تا به امروز باز مانده اند . از منظر تعدد گونه ها به ۲۷ گونه و زیر گونه در جهان تقسیم می شوند  که از این تعداد ۵ گونه در دریای خزر زندگی می کنند ، ارزش ماهیان خاویاری نه به جهت استفاده از گوشت انان که به واسطه تخم انان که به خاویار یا مروارید سیاه  مشهور است ،می باشد . خاویار  خود به تنهایی به عنوان اشرافی ترین صبحانه جهان محسوب می گردد بسیاری آن را به شکل خام و یا همراه با تخم مرغ و اغشته به زرده ان میل می کنند و گروهی نیز به اندازه نوک قاشقی از ان را همراه با سبزیجات معطر یا قطعه کوچکی از نان و کره می خورند  و بوی تند ماهی مانند ان و طعم شورش را بسیار دوست می دارند و انرا بسیار پر کالری  و انرژی زا می دانند  و این چنین نیز هست . خاویار انواع گوناگونی دارد چون خاویار طلایی و سرخ و سیاه که البته در این میان خاویار سیاه از ازرشی قابل توجه بر خوردار است .

دریای خزر به تنهایی ۹۳ در صد از ذخیره خاویار و ماهیان خاویاری جهان را در خود جای داده است .همچنین ۵ گونه از ماهیان خاویاری ممتاز جهان نیز در این دریا زیست می کنند که به ترتیب کیفیت عبارتند از «فیل ماهی» - «قره برون یا ماهی خاویاری ایران » - «ماهی خاویاری گلد(چالباش) یا روس» - «ماهی شیپ » - « ماهی ازون برون» ، که شرحی مختصر در ارتباط با گونه های ماهیان خاویاری همراه با عکس و  ترتیب کیفیت و ارزش انان در دریای خزر را ارائه می نمایم .

 

فیل ماهی  بزرگترین ماهی آبهای داخلی است که از نقطه نظر کیفیت خاویار رتبه اول را به خود اختصاص داده است نام دیگر ان بلوگا است  و نمونه هایی از انها با وزنی در حدود۱۴۰۰کیلوگرم و سنی بیش از ۱۰۰ سال صید شده است .هر ۲ یا ۳ سال یک بار تخم ریزی می کند و بین ۱۴ و ۱۷ سالگی بالغ می شود  و به واسطه بهترین خاویار، رتبه گرانترین ماهی و خاویار جهان را دارا ست . از قامتی معادل یک و نیم متر تا بیش از چهار متر بر خوردار است  ، رکورد صید ان در ایران ۶۲۰ کیلوگرم بوده است.

 

قره برون   یا تاس ماهی ایران در حال حاضر گونه ای مستقل محسوب می شود ،چرا که تا قبل از این انرا زیر گونه ای از ماهی روس می دانستند . در لفظ به معنای بینی سیاه است که از رتبه دوم ارزش بر خوردار است . در حال حاضر به واسطه تکثیر مصنوعی از نقطه نظر تعداد از گونه روس پیشی گرفته است . از گونه روسی بزرگتر می باشد  و کیفیت خاویاری برتر از وی را نیز دارا می باشد  از نظر ظاهری تا حدی شبیه به هم می باشند گرچه رنگی تیره تر همراه با رنگ دانه های سفید رنگ که تا بینی وی ادامه پیدا کرده وی را از نظر ظاهری از تاس ماهی روس جدا می کند  . وزنی معادل ۶۰ تا ۱۳۰ کیلوگرم دارد و طولی معادل ۱متر تا بیش از ۲متر  که در  فاصله ۱۲ تا ۱۴ سالگی بالغ می گردد.

 

تاس ماهی روس یا چالباش در زمره گونه هایی است که در تمامی نقاط دریای خزر یافت می شود  و خاویار ان را نیز به اصطلاح طلایی می نامند که از  رتبه سوم ارزش بر خوردار است و در فاصله ۱۲ تا ۱۶ سالگی به سن تخم دهی میرسد و بالغ می شود . از طولی معادل ۱ تا ۲ متر بر خوردار است  و وزنی معادل ۶۰ تا ۱۰۰ کیلوگرم.

 

ماهی خاویار شیپ معمولا ماهی مهاجری است که به واسطه تخم ریزی به سواحل ایران می اید و در رودخانه های ابریز دریای خزر تخم گذاری می کند . از عمری معادل ۳۰ سال بر خوردار است ، سبک وزن است  و از تعدد کمی هم بهره می برد ،از نقطه نظر ارزش در رتبه چهارم قرار دارد . با طولی بیش از ۱ متر و وزنی سبک ، در فاصله ده سلگی تا ۱۴ سالگی بالغ می گردد و به سن تخم دهی می رسد .

 

ماهی اوزون برون  (دراکول) کوچکترین ماهی خاویار دریای خزر می باشد که در ایران به اشتباه کلیه ماهیان خاویاری را به نام وی اوزون برون می نامند .از نقطه نظر کیفی در رتبه اخر قرار دارد چرا که از خاویار ریزتر و ارزانتری بهره می برد . از نظر تکثیر مصنوعی با مشکلاتی مواجه است و تعداد ان نیز در شرایط طبیعی رو به کاهش می رود .در ترجمه نام وی بینی دراز است.در فاصله ۸تا۱۲ سالگی بالغ می شود  . از قامتی معادل ۱ تا ۱.۵متر بهره می برد و وزنی سبکتر در قیاس با دیگر ماهیان این خانواده در دریای خزر وجود دارد .

 

برگه ی سی و دوم : تاریخ لاهیجان

 

به نام خدا

 

بناي شهر لاهيجان به "لاهيج ابن سام ابن نوح " نسبت داده مي شود. اين شهر، در گذشته "دارالاماره" يا "دارالامان" و سپس "لاهيجان المبارك" خوانده مي شد.

لاهيجان در سال 705 ه . ق به دست اولجايتو فتح شد و امير تيمور به آن لشكر كشيد. پس از تيمور، سيد امير بيك و اعقاب وي – از سادات كياني – بر شهر لاهيجان حكومت كردند.   پس از سقوط حكمرانان كياني، حاكمان صفوي در اين شهر حكومت كردند. از حوادث ناگوار و مهم در تاريخ لاهيجان، طاعون در سال 703 هـ . ق، آتش سوزي سال 850 هـ . ق، لاهيجان و اشغال آن توسط روس ها در سال 1725 ميلادي است. در سال 1230 هـ . ق لاهيجان دچار زلزله شد و در سال 1246، بار ديگر طاعون در آ ن كشتار كرد.

لاهيجان يكي از مراكز اصلي جنبش جنگلي ها بود. در حال حاضر لاهيجان يكي از شهرهاي زيباي استان با امكانات فراوان جهانگردي است.

        لاهيجان   www.guilan.blogfa.com

 

برگه ی سی و یکم : آرامگاه شیخ زاهد گیلانی

 

 به نام خدا

 

اين بناي تاريخي در بيرون شهر لاهيجان و در روستاي شيخانه ور، بر سر راه لاهيجان به لنگرود واقع شده است و به تاج الدين ابراهيم، ملقب به شيخ زاهد گيلاني تعلق دارد.  تنها كتيبه موجود اين بنا، به خطي نه چندان خوش روي صندوق چوبي قديمي مزار شيخ است كه تاريخ 832 هـ . ق دارد. سبك معماري اين اثر ويژگي هاي قرن هشتم يا نهم را نشان مي دهد.

 

                    آرامگاه شيخ زاهد گيلاني

 

برگه ی سی ام : آرامگاه کاشف السلطنه

 

به نام خدا

 

حاجي محمد ميرزا معروف به كاشف السلطنه نخستين كسي است كه كشت چاي را در گيلان مرسوم كرد و امروزه از بركت ابتكار و تلاش اوست كه هزاران چايكار گيلاني با كشت اين محصول با ارزش، زندگي خود را تأمين مي كنند. وي در راه بوشهر در يك حادثه رانندگي كشته شد. آرامگاه وي در شهر لاهيجان برفراز تپه اي مشرف به باغ هاي چاي كه كوه بيجار ناميده مي شود، ساخته شده است.

 

                           آرامگاه كاشف السلطنه

 

برگه ی پنجم : انواع چای

 

به نام خدا

 

 

انواع چای به سه دسته تقسیم می‌شود:

 

۱)تخمیری(چای سیاه)

 

چای سیاه دارای انواع مختلفی است که هر نوع آن طرفداران خاص خود را دارد . معروف ترین چای سیاه جهان عبارتند از:

 


۱- چای چینی:بهترین نوع آ ن چای دارجلینگ است که در دشت های هیمالیا می روید و عطر آن بوی چغاله بادام را به یاد می آورد.

 

۲- چای کاروان:چای گرم و معطری است که مقدار تئین آن کم است .

 

۳- چای امپریال :مخلوطی از چای و گل یاس که عطر و طعم دود زده دارد.

 

۴- چای یونان بزرگ :چایی است با برگهای نوک طلایی زیبا و طعم مناسب تند که مناسب صبح و بعد ازظهر است .

 

۵- چای های فورمز:که مهمترین آنها " اولانگ بلند" نام دارد. دارای طعم بلوطی و مناسب صبحانه است .

 

۲)تخمیرنشده(چای سبز)

 

اگرچه چای سبز نوشیدنی ملی ژاپنی هاست . اما چینی ها نیز از طرفداران پر و پا قرص این چای بوده و خود ، نوعی چای سبز تولید می کنند که عطرتند گل یاس و گل های دیگر را در خود دارد که به نام " ماندرن بزرگ یاسی " شهرت یافته است . نوشیدن این چای بعد از خوردن غذاهای چینی بسیار دلچسب است .

 

۳)نیمه تخمیری(چای اولانگ و پوچونگ)

 

چای ایرانی

 

شاید بتوان گفت بسیاری از چایهای جهان ریشه ایرانی ( ایران باستان ) دارند.اما امروزه آنچه بهعنوان چای ایرانی شناخته می شود، چای شمال ایران به ویژه منطقه لاهیجان است .

 

چای ایرانی ( نوع مرغوب آن ) در مقایسه با چای های خارجی خالص تر است ، زیرا برای خوش عطر و طعم کردن آن از مواد معطر استفاده نمی شود. اما ایرانیان طبق یک رسم قدیمی از برگ های تازه گل یاس و شمعدانی برای معطر کردن چای سنتی استفاده می کردند .

 

برگه ی چهارم : تاریخ چای ایران

 

به نام خدا

 

چای: نام یک گیاه است. چای واژه‌ای است چینی که در چین و شمال هندوستان به کار می‌رود و تقریباً با همان تلفظ وارد زبان فارسی شده‌است.

 

کشت و صنعت چای در ایران قدمتی صد ساله دارد ؛ اگرچه مصرف چای در ایران بر حسب روایتهای مستشرقین و جهانگردان ( مثل پیتر دولاواله و دوک هلشتاین ) به قرن هفدهم یعنی عصر صفویه بر می گردد ، پس از ورود اسلام ابتدا قهوه به عنوان نوشیدنی متداول رایج گردید و پس از آن چای جایگزین آن شد . محمد میرزای چایکار « کاشف السلطنه » ( ۱۲۴۴-۱۳۰۸) نخستین کسی است که در سال ۱۲۷۹( ۱۹۰۱م) دوهزار نهال چای را که از دره « کانگرای » در« هیماچال پراوش » هندوستان به ایران آورد و به طور موفق در زمینی واقع در لاهیجان غرس نمود . پس از آن مظفر الدین شاه امتیاز کشت چای در تمام نقاط ایران را به او واگذارد . وی با توجه به شرایط آب و هوایی مشابه شمال ایران و هندوستان ، کوشش کرد در منطقه لاهیجان و اطراف ، کشت چای را توسعه بخشد .

 

جمعیت ایران در حدود ۱% جمعیت جهان است اما بالغ بر ۵% مصرف کل چای جهان اختصاص به ایران دارد . اگر چه ایران نیز با حدود ۶/۲% تولید چای در جهان یکی از کشورهای تولید کننده چای ( در مقام هشتم ) محسوب می شود اما فقط ۶/۴۷% مصرف خود را می تواند از تولید داخلی تأمین نماید .

 

تاریخ چای

 

براساس اسناد و مدارک موجود ، نخستين بار در سال ۱۲۶۲شمسي مقارن سلطنت ناصرالدين شاه قاجار شخصي به نام حاج محمد حسين اصفهاني کشت چاي را در ايران آغاز نمود ، ولي به علل نامعلوم موفق نشد ؛ تا اينکه در سال ۱۲۷۹شمسي مرحوم حاج محمد ميرزا کاشف السلطنه چايکار که در آن زمان ژنرال کنسول ايران در هند بود ، با کار و تلاش در مزارع چاي در هند موفق شد اصول و فنون چايکاري را بياموزد ؛ پس از آن با موافقت دولت هند دو هزار نهال را به ايران آورد . وي با بررسي هاي قبلي ، بهترين محل کشت آن را زمينهاي حاصلخيز لاهيجان و تنکابن تشخيص داده بود ؛ شروع به کشت چاي در اين دو منطقه نمود و خوشبختانه موفق شد از آنها چاي مرغوبي برداشت نمايد.

 

                      منظره ی کنار خونه ی شمالی ما

برگه ی سوم : کشت برنج

 

به نام خدا

 

قديم‌ترين سندی که تاکنون به دست آمده و در آن از برنج در شمال ايران و در مازندران خبر می‌دهد از يک طبيب طبرستانی به نام علی بن سهل بن الطبری است که زمانی دبير مازيار بن قارن اسپهبد طبرستان بود و سپس به خدمت معتصم بالله خليفه عباسی و متوکل درآمد.  

 

سکونت در جلگه گيلان به گونه‌ای که به تشخص قومی گيلک و نقش تاريخ‌ساز آن در اين جلگه و هرگونه سکونت و اجتماع فشرده و تاريخ‌ساز به گونه‌ای که نمادی از فرهنگ، قوميت و اجتماع سياسی در اين جلگه بوده باشد، تنها در پرتو رواج کشاورزی به مفهوم زراعت در جلگه گيلان ميسر بوده و زراعت در جلگه نيز لزومآ با کشت برنج در درجه نخست و پرورش کرم ابريشم در درجه دوم ملازمه داشت. و اين بدان معنی نيست که لزومآ هيچ‌گونه استقرار يا سکونتی هرچند پراکنده در جلگه ميسر نبوده است.

 

پس از تمدن آهن در گيلان، تمدن‌های کوهستانی و دام‌پرور مارليک-ديلمان و تالش، رغبتی برای گسترش قلمرو خود به نواحی جلگه‌ای نداشتند. زيرا اقتصاد اين تمدن‌ها بر پرورش دام به ويژه دام کوچک استوار بود که جلگه مرطوب گيلان برای آن‌ها محيط مناسبی تلقی نمی‌شد. آن‌ها نهايتآ از کوهپايه‌های آن به عنوان قشلاق بهره گرفتند.

 

در نتيجه خلاء قدرت در نواحی جلگه‌ای موجب شد تا گروهی که بر شيوه مترقی‌تری از معيشت يعنی کشاورزی متکی بودند و الگوی کشت منطبق با اين ناحيه را در نواحی شرقی گيلان (مازندران) تجربه کرده بودند به آسانی نواحی جلگه‌ای شرق گيلان را به اشغال خود درآورند .

 

        شالیکاران در حال کشت برنج در یکی از روستاهای اطراف لاهیجان

                       

برگه ی دوم : گویش در گیلان

 

به نام خدا

 

مهمترین زبانهای (گویشهای) رایج در گیلان عبارت از زبان تالشی، گیلکی و دیلمی است. که در این بخش به معرفی زبان مردم کوهستان جنوب گیلان ، دیلمی پرداخته می شود.

نامهای مختلفی که بر آن نهاده‌اند:

  • دیلمی: که به اصالت این زبان بر می‌گردد. کل گسترده این زبان در زمانهای گذشته دروازه دیلم نامیده می‌شد که از کوه درفک تا کوههای بابل را در بر می‌گرفت. و در اصطلاح کنونی به این سرزمین که غالبا کوهستانی است، دیلمستان گفته می‌شود.
  • تاتی : این نام به غلط توسط ترکان وارد شده‌است.
  • مادی : پروفسور احسان بارشاطر این زبان را به نام باستانی آن یعنی مادی می‌خواند.

زبان دیلمی از شمال تا سراوان رشت ، از جنوب تا الموت قزوین ، از شرق تا دیلمان، خورگام ، اشکور و کوههای غرب مازندران و از غرب تا کوههای تالش گسترده‌است. زبان دیلمی در مناطق دیلمان و اشکور به علت مراودات چندین‌ساله مردم با مناطق جلگه‌ای و گیلک نشین ، لهجه گیلکی به خود گرفته‌است و همین مساله در مناطق دیلم‌نشین و مازندران نیز به چشم می‌خورد. زبان واقعی و گویش درست و اصلی گیلکی فعلی در حال حاضر در کل صومعه‌سرا و انزلی و قسمت‌هایی از فومن و رشت صحبت می‌شود.

 

            کوههای شاه معلم - ماسوله

 

برگه ی اول : معرفی گیلان

 

به نام خدا

 

استان گیلان سرزمینی است که 40% آن جلگه ای و 60%  بقیه را کوهستانها تشکیل می دهند، استان گیلان با مساحتی برابر 14711 کیلومتر مربع حدود 9/0 درصد از مساحت کل کشور را داراست و از این نظر بین استانهای کشور رتبه بیست و ششم را دارد. این استان در شمال ایران و جنوب غربی دریای خزر قرار گرفته است بطوریکه از شمال با دریای خزر و کشور آذربایجان، از غرب با استان اردبیل، از جنوب با استانهای قزوین و زنجان و از طرف شرق با استان مازندران همجوار است.

 

                                نقشه ی گیلان